خبرنامه قشقایی

اذیت نکن برادر

خداوندا ما را شرمنده شهداء نکن

این خاطره را برای اولین بار میخواهم خدمت شما یادگاران ۸ سال دفاع مقدس بازگو کنم.شایدفردای قیامت همه شهداء بخصوص این شهید عزیز حقیر گناهکار را مورد شفاعت قرار بدهد.

زمستان سال ۱۳۶۴.در تپه ماهورهای هفت تپه خوزستان نزدیک چغار زنبیل لشکر همیشه پیروز ۲۵ کربلا خود را برای یک عملیات بزرگ آماده می کند.خوزستان زمستانی سرد و سوزان دارد.مخصوصا زمستان آن سال که خیلی طاقت فرساست.شور و حالی دگر دارد.وقتی که به بلندی میروی غیر از چادر و ادوات نظامی چیز دیگری نمی بینی.شب ها مانورهای سنگین اجرا میشود.روزها کلاسهای فشرده نظامی و تاکتیکی.هیچکس نمیداند این همه فشار نظامی برای چه زمانی بدرد میخورد بعد از نماز صبح روزانه ما باید بِل استثناء ۲۴ کیلومتر دوندگی داشته باشیم بعد نرمش،ورزش و سپس صبحانه.در این مدت پسری حدود ۱۵ ساله که تقریبا هم سن و سال خودم بود توجه ام را جلب کرده بود.چهره ای جذاب،روشن،و معصوم داشت.علارغم اینهمه خصوصیات زیاد گوشه گیر بود.اگه اشتباه نکنم اهل شمال شهرستان آمل یا بابل بود.آن چیزی که مرا بیشتر حساس و کنجکاو کرده بود شعری بود که این جوان بر روی جیب سمت چپ پیراهنش با خط بسیار خوانا نوشته بود و همیشه دستش روی این جیب بود که مبادا کسی آن شعر را بنویسد. عصر یکی از همان روزها که مشغول بازی فوتبال بودیم نزدیکش شدم و گفتم محمد جان میخواهم آن شعر را یاداشت کنم.اگه اجازه بفرمائید.که با تندی درجوابم گفت برادر اذیتم نکن.  گفتم آخه چرا تو اینقدر سماجت به خرج میدهی. گفت در همین عملیات آینده که باهم رفتیم من شهید میشم  آنوقت با خیال راحت میتونی این شعر را یاداشت کنی.از اینکه اینطور جواب شنیده بودم ناراحت شدم ولی زود از یادم رفت بعد از مدتی ما را به نزدیکی آبادان اعزام کردند.خلاصه در ۲۱بهمن ۶۴ساعت ۹ شب رمز عملیات یا فاطمه الزهرا گفته شد و عملیات والفجر ۸ رسما اغاز گردید.بگذریم آنشب فرزندان شما چه کردند که بیان همه آن شاید روزها وقت ببرد.ما تا سایت موشکی عراق پیش رفتیم دوستان زیادی را از دست دادم بشدت افسرده شده بودم.فردای شب عمیلیات برای تصرف سایت موشکی نزدیک خور عبدالله تا صبح بیدار بودیم.تا اینکه فردا سایت را تصرف کردیم.تعدادی اسیر گرفته بودیم از گردان ۴۵۰ نفری ما فقط یک گروهان ۱۲۰نفری مانده بود همه یا شهید یا مجروح شده بودن.وقتی داشتم ۵ اسیر را به عقب انتقال میدادم نزدیکهای سه راه مرگ  یا بقولی سه راه فاو ام القصر مجروحین وشهداء نظرم را جلب  می کرد.مخصوصا دوستان و همسنگرهای خودم که ساعاتی پیش زنده بودن ولی الان نه..یه لحظه شهیدی روی برانکارد با چهره آرام نظرم را جلب کرد. با شلیک یک گلوله به اسراء فهماندم که بنشینید. وقتی از بابت انها خیالم راحت شد بر بالین آن شهید رفتم  دیدم همان محمد عزیز که اهل شمال بود هست.و دقیقا گلوله روی قلبش خورده ولی خون به بیرون نیامده. دنیا برسرم خراب شد.پیش خودم گفتم بزار من حداقل این شعر را یاداشت کنم یا حفظ کنم  اینطور نوشته بود.

 آنقدر غمت بجان پذیریم حسین جان
تا قبر خاموش تورا بغل بگیریم حسین جان.
هرگز که تو نپسندی ما سوختگان را.
درحسرت کرب وبلایت ما بمیریم حسین جان..

    محمد مصطفی پور اعزامی از آمل  یا بابل  بله عزیزان اکنون که قریب به ۳۰سال از آن ماجرا می گذرد هنوز آن صحنه جلوی چشمانم هست آن شهید عزیز،آن معصومیت،آن صداقت،آن پاکی.

خداوندا ما را ببخش به حرمت این شهداء

۳۱/۶/۹۴ کسری زلفی پور آرخلو قشقایی