کد خبر:5079
پ
untitled-png111

یادنامه ای از مهر معلمی در ماه مهر

پژوهشگران بین المللی محمد بهمن بیگی قشقایی را در نوع خود موفق ترین فرد در حوزه آموزش در جهان سوم می دانند که این موفقیت ها تا حد زیادی مدیون نبوغ و نوآوری های اوست. همچنان که محمد بهمن بیگی قشقایی نصیحت سعدی(استاد و پادشاه سخن) را در «عمل» به صورت زیبایی پیاده می کند. […]

photo_2016-09-24_08-26-51

پژوهشگران بین المللی محمد بهمن بیگی قشقایی را در نوع خود موفق ترین فرد در حوزه آموزش در جهان سوم می دانند که این موفقیت ها تا حد زیادی مدیون نبوغ و نوآوری های اوست. همچنان که محمد بهمن بیگی قشقایی نصیحت سعدی(استاد و پادشاه سخن) را در «عمل» به صورت زیبایی پیاده می کند.
سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار برآید به سخندانی نیست…
در جایی دیگر می گوید:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند.
متن مذکور یادنامه ای است که به مناسبت آغاز ماه مهر و جهت یاد کردن از معلمان دانایی آموز تنظیم شده است. در این یادنامه بخش هایی از گفته های مدیر کل افسانه ای آموزش عشایر ایران به نام محمد بهمن بیگی قشقایی می آید.
آنجا که می گوید:
ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﺍﺯ ﭼﮏ ﻭ ﭼﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﺍﺯ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭﺯﺍﺭﺕ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻭ ﭘﺮﻭﺭﺵ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻔﺮﯼ ﺑﯽ ﺛﻤﺮ ﺑﻪ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﻭ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻞ ﺑﺎﺯﮔﺸﺘﻢ. ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺗﻌﻠﯿﻢ ﻭ ﺗﺮﺑﯿﺖ ﺍﻃﻔﺎﻝ ﺍﯾﻞ، ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ. ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ «ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﻟﺖ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ» ﭘﻨﺎﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻤﮏ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻫﻤﮑﺎﺭﯼ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺍﯾﻠﯽ ﮐﻪ ﻣﺨﺘﺼﺮ ﺳﻮﺍﺩﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺍﺯ ﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺧﺎﻥ ﻫﺎ ﻭ ﮐﻼﻧﺘﺮﻫﺎ، ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ۳۰ ۱۳، ۱۳۳۱ ﺑﺮﭘﺎ ﮐﺮﺩﻡ. ﺣﻘﻮﻕ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﻭ ﺳﺎﯾﺮ ﻧﯿﺎﺯﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩﻡ ﺗﺎﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻓﺎﺭﺱ ﮐﻤﮏ ﮔﺮﻓﺘﻢ؛ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﯾﻖ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ۳ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﻌﻠﻤﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﻧﺤﻮﻩ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ ﺷﯿﺮﺍﺯﯼ ﻓﺮﺍ ﮔﯿﺮﻧﺪ. ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﺎﺭﺁﻣﻮﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ. ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺖ. ﺧﻼﺻﻪ ﺳﺎﻝ ۱۳۳۶ ﺩﺭ ﺩﺷﺘﯽ ﺩﻝ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ، ﺩﺍﻧﺸﺴﺮﺍﯼﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎ ﮐﻼﺱ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻌﺪﺩ، ﭼﻤﻦ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ، ﺳﺎﻟﻦ ﮐﻨﻔﺮﺍﻧﺲ، ﺍﺳﺘﺨﺮ ﺷﻨﺎ ﻭ … ﺑﺮﭘﺎﮔﺮﺩﯾﺪ.
ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺭﺍﻩ ﺍﻧﺪﺍﺯﯼ ﮐﺮﺩﯾﻢ . ﮐﺎﺭ ﺁﺳﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ، ﺯﯾﺮﺍ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ. ﺳﺎﯾﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ، ﭼﺎﺩﺭﻫﺎﯼ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﮐﺮﺑﺎﺳﯽ ﺳﻔﯿﺪ، ﺳﻨﮓ ﭼﯿﻦ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺗﺎﻗﮏ ﻫﺎﯼ ﮐﺎﻫﮕﻠﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﮔﭻ ﺳﻔﯿﺪ، ﺗﺨﺘﻪ ﺳﯿﺎﻩ، ﺯﯾﻠﻮﻫﺎﯼ ﻗﺮﻣﺰ، ﭼﺮﺍﻍ ﻫﺎﺯﺍﮎ، ﻧﻘﺸﻪ ﻭ ﻗﻮﻃﯽ ﮐﻮﭼﮏ ﻓﻠﺰﯼ ﺁﺯﻣﺎﯾﺸﮕﺎﻩ، ﮐﺘﺎﺏ ﻭ ﺩﻓﺘﺮ ﻭ ﻣﺪﺍﺩ ﻭ ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﺎ ﺣﻘﻮﻕ ﮐﻢ، ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ. ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻋﻤﺮ ﺑﯿﺴﻮﺍﺩﯼ ﺍﯾﻼﺕ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﺨﺸﯿﻢ.
ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺯﯾﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻋﺸﺎﯾﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯾﻢ. ﺗﮑﯿﻪ ﻣﻦ ﺑﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺍﺳﯿﺮ ﻗﯿﺪ ﻭ ﺑﻨﺪﻫﺎ ﻭ ﻣﻘﺮﺭﺍﺕ ﻣﺘﺪﺍﻭﻝ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﻟﺬﺍ ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻭ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺑﯽ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ. ﭼﻮﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻞ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻢ ﺧﺪﻣﺖﺳﺮﺑﺎﺯﯼ ﻏﺎﻟﺒﺎ ﮐﻬﻨﺴﺎﻝ ﻭ ﭘﯿﺮ ﯾﺎ ﺷﯿﺮﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺻﻐﯿﺮ ﺑﻮﺩﻧﺪ!‏
ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺳﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺍﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﺩ ﺭﺍ ﺣﺬﻑ ﮐﺮﺩﯾﻢ. ﺑﻪ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻏﯿﺒﺖ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺖ ، ﻋﻘﺐ ﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ. ﺧﻼﺻﻪ ﺧﻮﺩﻣﺨﺘﺎﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺣﺪﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﯿﺮﺕ ﻭ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﺍﺯ ﻣﺎ ﻭﺍﺩﺍﺷﺖ. «ﺭﻗﺎﺑﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻌﺼﺐ ﺁﻣﯿﺰ ﻗﺪﯾﻢ ﻋﺸﺎﯾﺮﯼ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺎﺑﺖ ﺩﺭﺳﯽ ﺩﺍﺩ». ﻓﺮﺯﻧﺪ ﯾﺎﻏﯽ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺍﯾﻞ، ﻣﻌﻠﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﮊﺍﻧﺪﺍﺭﻡ ﻫﺎ ﺷﺪ! ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﮐﻪ هیأت های مختلف ﺍﺯ ﺩﺍﺧﻞ ﻭ ﺧﺎﺭﺝ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﻋﺸﺎﯾﺮﯼ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ.
تا جایی که روزنامه های اروپایی نظیر هرالدتریبون، لوموند، ژورنال دژنو و… درباره آموزش سیار عشایری مقاله هایی نوشتند و مرا ( مدیر کل افسانه ای) لقب دادند. خلاصه دستگاه یونسکو هم از اقدامات ما بی خبر نماند و نشان افتخار کرو پسکایا را به من اختصاص داد. کروپسکایا نام همسر لنین بود و دولت شوروی این نشان را در اختیار یونسکو گذارده بود تا به بهترین سواد آموز سال دنیا اهدا شود. اما من چون عاشق کارم بودم، دوری از مدارس عشایری آزارم می داد بنابراین برای دریافت جایزه به پاریس نرفتم و این نشان را در شیراز به دستم رساندند. «جالب این که بعد از دریافت این جایزه مرا متهم کردند که با نشان دادن چند دبستان خوش آب و رنگ، جنجال تبلیغاتی به راه انداخته ام بنابراین دانشگاه تهران مأمور شد تا با کمک دانشکده های تربیت معلم سراسر کشور، سیستم آموزش ما را در مقایسه با نظام آموزش ابتدایی شهرها، روستاها و تشکیلات سپاه دانش بررسی نماید. پس از ماه ها بررسی و مقایسه، نتیجه پژوهش ها نشان داد که آموزگاران عشایری در کلیه موارد درسی با فاصله زیادی از معلمان شهری، روستایی و سپاه دانشی برتر و بالاترند و در سرتاسر ایران تنها ۴ دبستان ممتاز و غیرانتفاعی تهران، قدرت رقابت با آموزگاران عشایری را داشتند و این بر آتش حسادت ها دامن می زد».

«ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﺮﻭﮐﺮﺍﺳﯽ ﺑﯿﺰﺍﺭ ﺑﻮﺩﻡ». ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻣﺪﯾﺮ ﮐﻞ ﺷﺪﻥ ﻫﻢ ﺍﻣﻮﺭ ﺁﻣﻮﺯﺷﯽ ﻭ ﺍﺩﺍﺭﯼ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ۲۰۰۰ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻋﺸﺎﯾﺮﯼ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻋﺪﻩ ﻣﻌﺪﻭﺩﯼ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﻭ ﺩﻓﺘﺮﺩﺍﺭ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺭ ﻫﯿﭻ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﮐﺰ ﻋﻤﺪﻩ ﻋﺸﺎﯾﺮﯼ ﻧﻈﯿﺮ ﻓﯿﺮﻭﺯﺁﺑﺎﺩ، ﯾﺎﺳﻮﺝ، ﻓﺴﺎ، ﮐﺎﺯﺭﻭﻥ، ﻧﻮﺭﺁﺑﺎﺩ ﻭ ﺳﻤﯿﺮﻡ، ﺩﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ ﻭ ﺩﻓﺘﺮ ﻭ ﺩﺳﺘﮑﯽ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ …
شما مرا مجبور به خودستایی می فرمایید. همان طور که عرض کردم در ایل، فقر و برهنگی و گرسنگی بیداد می کرد. بنابراین همه خانواده ها قادر نبودند فرزندانشان را بعد از پایان تحصیلات ابتدایی در دبستان های عشایری به دبیرستان بفرستند. این بود که در صدد ایجاد دبیرستان شبانه روزی عشایری بر آمدم تا بتوانیم گروه کثیری از «دانش آموزان پراستعداد و کم بضاعت» را برای ورود به دانشگاه، تربیت کنیم. اما از آنجا که هنوز موفق به راضی کردن دولت نشده بودم،۷ نفر از بچه های سال آخر ابتدایی که بضاعت کافی برای ادامه تحصیل در شهر نداشتندرا برگزیدم و به خانه آوردم. آن زمان مادرم هم زنده بود و پذیرایی و مراقبت از آنها را پذیرفت. پیشرفت درسی اینها عجیب بود و از طرفی نگهداری شان برای مادر پیر و دلسوز من کمی دشوار. بنابراین خانه ای در خیابان مشیر اجاره کردم و ۴۰ دانش آموز برجسته دیگر را از طریق مسابقه ورودی انتخاب نمودم و به شیراز آوردم. در این فاصله با گذر از هفت خان رستم، طرح تاسیس دبیرستان شبانه روزی عشایری را به تصویب سازمان برنامه و بودجه رساندم و به جای آن چند دانش آموز نخبه ای که در خانه جای داده بودم؛ دبیرستان شبانه روزی عشایری در سال ۱۳۴۶ به وجود آمد. دبیرستانی با دقیق ترین و بهترین آزمایشگا ه های مجهز شیمی، فیزیک، زیست شناسی و لابراتوارهای زبان که نظیر سالن آمفی تئاترش را حتی دانشگاه شیراز هم نداشت. این دبیرستان، دانش آموزان زبده و کم بضاعت دبستان های سیار را از طریق آزمون ورودی می پذیرفت و به صورت کاملا رایگان، نگهداری می کرد و آموزش می داد و پس از چند سال- بی منتِ سهمیه – تقریباً تمام آنها را وارد رشته های مهم و معتبر دانشگاه ها می کرد. «ما حتی به فکر دوران دانشجویی این بچه ها هم بودیم و در ماه مبلغی معادل ۳۰۰ تومان به عنوان کمک هزینه به آنها پرداخت می کردیم تا از عهده خرج و مخارج اسکان و زندگی در شهرها برآیند». چند سال بعد همزمان با تحولات اجتماعی در سال ۱۳۵۱ هنرستان حرفه ای عشایری را با کارگاه های متعدد و پیشرفته برق، الکترونیک، اتومکانیک، عکاسی، نجاری و… برای تربیت صدها کارگر کارآمد عشایری راه اندازی نمودیم. اقدام دیگری که در راستای حفظ و صیانت از هنر اصیل قالی بافی و گلیم بافی در عشایر صورت دادیم ایجاد هنرستان های شبانه روزی قالی بافی در سال ۱۳۴۹ با هدف جلوگیری از تهدیدها و آسیب های احتمالی و گسترش این هنر در طوایف و تیره های مختلف بود. این هنرستان سالیانه ۵۰ تا ۸۰ هنرآموز را از تیره هایی که هنر فرش بافی در آنها رواج نداشت می پذیرفت و با فنون بافندگی قالی و گلیم، رنگرزی گیاهی – آن زمان هجوم رنگ های ناپایدار مصنوعی، پایداری فرش ایلی را تهدید می کرد- و صنایع دستی دیگر آشنا می ساخت.
گاه خود من برای بازدید و ارزیابی ۵۰-۴۰ شاگرد، ۸ ساعت در کوره راه های مناطق کوهستانی که یاغیان سرکشی در گوشه گوشه اش به کمین نشسته بودند با پای پیاده راه می پیمودم. «نگاهم به آینده بود و اکنون می بینم آینده نگری ام رویا و سراب نبوده است». آن زمان جامعه ما به بلای تبعیض و اختلاف طبقاتی و توصیه مبتلا بود و من با افتخار ادعا می کنم که در طول مدت مدید خدمتم حتی یک بار هم از اصول صحیح عدالت عدول نکردم و از احدی تاثیر انحرافی نپذیرفتم. باران خصومت ها، پرخاش ها، شکایت ها و تهمت ها را به جان خریدم و گاه جانم را به خطر انداختم اما با سرافرازی پایداری کردم زیرا معتقد بودم سازمانی می تواند پابرجا و موفق بماند که از حب و بغض ها نهراسد و دلیرانه بایستد. حقیقت کار ما این بود اما متاسفانه برخی لب به سعایت گشودند و گفتند آموزش عشایر، هدفی جز تحکیم سلطنت نداشته است. همین حرف ها مرا در دو قدمی چوبه دار و سه قدمی جوخه اعدام قرار داد.
بهمن بیگی قشقایی بعدها با اتهاماتی مواجه می شود و پاسخ می دهد: ویلیام شوکراس کتاب ” آخرین سفر شاه ” را نوشته است. سفری بی بازگشت برای شاه . بهمن بیگی با اشاره به این اقدام شوکراس ، می گوید : ” یکی از جرم های من ، هم سن و سالی با شاه است. و با مطایبه ادامه می دهد و جرم کمی هم نیست.!! اما من نمی توانستم مثل شوکراس منتظر بمانم تا شاه برود و آنگاه کارم را شروع نمایم.”

البته مدیرکل آموزش عشایر رژیم شاهنشاهی بودم اما جز خدمت کاری نکرده بودم که بخواهم از ترس مجازات فرار کنم. منتها دیری نپایید که متوجه شدم برخی بد خواهانم بیکار ننشسته و قصد گرفتار کردن مرا دارند. لذا به هر زحمتی بود خود را به تهران رساندم و در خانه دوست عزیز دوره جوانی ام عبدالعلی منتظمی و همسرش رزا منتظمی پنهان شدم. چندین روز را در بیم و اضطراب سپری کردم تا این که دوستی فرهنگی به نام حسین درایه که رئیس آموزش و پرورش اردبیل و از دوستان صمیمی و قدیمی حضرت آیت الله موسوی اردبیلی بود توسط عبدالعلی از وضعیتم خبردار شد و پس از ۲،۳ روز خود را به آیت الله که از اعضای موثر و با نفوذ دادگاه های انقلاب بود رساند و شرح حال من و خدمات و زحمات معلمان عشایری فارس در میان شاهسون های ارس، مغان و سهند و سبلان را یادآور گردید. آیت الله اردبیلی نیز مرا به آیت الله مهدوی کنی (رئیس کل کمیته های انقلاب) معرفی کرد. به مقر مرکزی کمیته در بهارستان رفتم. آیت الله مهدوی کنی بسیار احترامم کرد و بر روی کاغذ کوچکی جملاتی با این مضمون نوشتند که: « آقای محمد بهمن بیگی خدمات شایانی به عشایر ایران کرده است. احدی حق مزاحمت او را ندارد.» این جا بود که معنای ضرب المثل « بیگناه تا پای دار می رود اما بالای دار نمی رود» را عمیقا دریافتم.
با این حال، یکی از دشواری های کار ما آموزش زبان فارسی بود. زیرا گرفتار زبان و لهجه های گوناگون محلی بودیم. بنابراین بر آن شدیم تا به ارکان ۳ گانه خواندن، نوشتن و حساب کردن، رکن چهارمی به نام سخن گفتن بیفزاییم. با بهره گیری از اساتید مجرب، روش صحیح تدریس الفبا را به معلمانمان آموختیم تا به نوآموزانی که غالباً به لهجه های ترکی، کردی، لری، عربی، بلوچی و… صحبت می کردند الفبای فارسی را بیاموزند.
صبح ها به امور اداری می رسیدم و عصرها به شاگردان دانشسرا درس می دادم. مدرس بی مزد و مواجب بودم. گوسفندانم در ایل، مخارج قسمت مهمی از کارم را تامین می کردند. همین که از کارهای شهر خسته می شدم به کوه و بیابان می رفتم و جانم را با دیدار از دبستان ها و آزمایش بچه ها، تر و تازه می کردم. سفر به مناطق ایلی و دیدار از مدارس، برنامه ثابت و همیشگی من بود. بیش از نصف سال و ماهم دور از شهرها می گذشت. بچه ها را می آزمودم و هدایت می کردم. از معلمان شایسته راه و روش کارشان را می آموختم و به آنهایی که نیاز داشتند یاد می دادم. سیر حرکت برخی از مدرسه های ما خیلی طولانی بود. از خاک بختیاری تا سواحل جنوب. از مرز اصفهان تا خطه لارستان. اما من همه مدرسه ها را در همه جا می دیدم. شور و شوقم چنان بود که نمی توانستم حتی یک کودک را نبینم و نیآزمایم. به مدارس کوچک عشایری احترام می گذاشتم و هنگام بازدید، بهترین لباس هایم را می پوشیدم و تا شعری از بوستان سعدی نمی خواندم وارد مدرسه نمی شدم.
بهمن بیگی قشقایی در ادامه چه زیبا در مورد تحصیل خانم ها می گوید: مردم ایل به سواد فرزندان خود علاقه داشتند؛ اما تنها پسرها را بچه های خود می شمردند. بنابراین دخترها را به مدرسه نمی فرستادند. ما در آموزش عشایری توجه ویژه ای به وضع بانوان مظلوم ایلی داشتیم. آنها ارث نمی بردند، اجازه طلاق نداشتند، نمی توانستند به مدرسه بیایند و… به همین دلیل نیز از ۲هزار شاگردی که در سال اول کارمان به مدارس چادری روی آوردند، کم تر از ۴۰ نفر دختر -که غالبا از خویشان من یا طبقات بالا بودند- در بینشان دیده می شد. تلاش ها و اصرارها، قهرها و آشتی ها کردیم تا سرانجام بعد از ماه ها با بدبختی و لطایف الحیل توانستیم آنها را به مدرسه بکشانیم. همین که سواد دختران به سطوح بالاتری رسید تصمیم گرفتم که عده ای از آنان را به دانشسرای عشایری شیراز بیاورم و برای معلمی تربیت کنم. باز مقاومت ها و چانه زنی ها آغاز شد. این بار به فکر افتادم که دختر خودم را با این که دیپلم داشت و می توانست مانند سایر بچه هایم به دانشگاه راه یابد، تشویق به حضور در دانشسرا و قبول شغل معلمی نمایم. گاهی مادرها را نیز همراه دخترها به شیراز می آوردیم و استخدام می کردیم تا پدران مخالفتی نداشته باشند. همین ترفندها موثر واقع شد و در آغاز کار، ۶ دختر از عهده امتحان ورودی بر آمدند و ما توانستیم کلاسی مستقل و جداگانه با تدریس سیدی مُعَمم برای آنها ایجاد کنیم. خوشبختانه به تدریج گروه انبوهی از دختران ایل معلم شدند و به دانشگاه ها راه یافتند و ما توانستیم مقام زن را بالا ببریم.
در ادامه، یکی از دست پروردگانش، از سر درد پرسش می کند، جناب بهمن بیگی آیا شما به خاطر ما مجبور به تعظیم هم شدید؟ جواب می شنود بله.!!! تعظیم هم کردم. برای گروهبان و استوار سر تکان دادم. در حد افسرها سر خم کردم. برای بعضی تیمسار ها خم شدم و تعظیم کردم.
اما: خم شدم تا خم نشوید. تعظیم کردم تا تعظیم نکنید.!!!

در پایان، بهمن بیگی در کتاب “طلای شهامت” چه زیبا به خرده گیری ها جواب داده است، آنجا که می نویسد:” خدمت با مکان و زمان از میان نمی رود. خدمت در آلاسکا خدمت است، در فیروز آباد هم خدمت است. خدمت، دیروزو امروز نمی شناسد. پارسال وامسال ندارد. معالجه بیمار در همه جا و همیشه خدمت است. نوازش یتیم، دستگیری مستمند ،با سواد کردن بی سواد در همه جا و همیشه خدمت است. عدالت در زمان انوشیروان عدالت بود. هنوز هم عدالت است….”
یادش گرامی و روحش شاد.
تنظیم: از طهمورث حیدری موصلو
( کتاب های بخارای من ایل من و طلای شهامت محمد بهمن بیگی، مصاحبه با محمد بهمن بیگی در خبرنامه سلام فسا- ۱۳۹۲)

کلیدواژه : بهمن بیگیقشقایی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کلید مقابل را فعال کنید